ابن جوزی نقل کند که شخصی هشتصد درهم به خیال حج کردن از ثروت خود جدا کرده بود. اتفاقا فرزند کوچک خود را به جهت مهمی به همسایه خود فرستاد. دید بچه اش گریه کنان آمد سبب گریه پرسید گفت داخل شدم به خانه همسایه ایشان غذا میخوردند من از آن طعام هر چه خواستم ندادند پدرش متغیر شده بخانه همسایه آمده و صاحب خانه را عتاب و خطاب کرده چرا طفل مرا از لقمه ای مضایقه کرده اید جواب داد که مرا ناچار نمودی سرّ خود را که کتمان داشته بودم بتو اظهار نمایم پنج روز بود که ما به جهت بی چیزی طبخ نخورده بودیم میته ای پیدا کردیم اضطرارا او را طبخ نمودیم آن طعام بر ما حلال بود ولی بر بچه شما حرام از آن جهت ندادیم. آن مرد با تعجب زیاد بخودش خطاب کرد که چگونه نجات خواهی یافت که همسایه تو از ناچاری میته میخورد با وجود چنین همسایه می خواهی به حج بروی به خانه خود مراجعت کرده تمام آن هشتصد درهم را برداشته و به همسایه اش داد و ترک حج نمود. شب عرفه همان سال ذوالنون مصری در خواب دید که در عرفاتست و قائلی میگوید ای ذوالنون این همه ازدحامی که در عرفات میبینی حج هیچیک از اینها مقبول نبود مگر حج مردی که اینجا نیامده ولی به همت خود حج کرده و پروردگار متعال حج اینها را به جهت او قبول فرموده است. ذوالنون پرسید آن شخص کیست خطاب رسید مردی است که در دمشق ساکن است ذوالنون به دمشق آمده و آنشخص را پیدا کرده  این مژده را به وی رسانید.(منقول از هفت شهر عشق)